این نوشته را برای تو مینویسم خدا...

از همان تابستان ۹۳ ...و من که برای آینده ام خواب ها دیده بودم 

پاییزش...زمستانش...بهار۹۴...تابستانش...پاییزِ امیدوارکننده اش...زمستانش...بهار۹۵...خبری از رفتن...تابستانش...آزمونم...پستش...

همه ی این مدتی که عذاب کشیدم 

همه ی این مدتی که تنها بازنده ی جریان من بودم

هیچکس جوابی نداد

خودم سعی کردم خودم را آرام کنم 

من ماندم ...یک حسِ پوچ...یک سالِ رفته...نتیجه ای که نگرفتم 

من ماندم...کلی سوال...اشک های پشیمانی...دیوانگی...حس تنفر از خودم 

و همچنان جوابی برای این مسئله پیدا نشد

من ماندم...خیالبافی...یک پیام که معلوم نبود از روی آگاهی فرستاده شده یا نه

من ماندم ...نوشته هایی که همه ی آرزوهایم را روی سرم آوار میکردند...

من ماندم ...یک روحِ جامانده ...جسم آزرده...

من ماندم و امیدِ اینکه حتما برای این مسئله چوابی داری

میگویند هیچ کارت بی حکمت نیست

اما حالا

من ماندم و یک حسِ تنهایی 

و یک تاوان که پس دادمولی نمیدانم به کدامین گناه

پ.ن:

واقعا نمیدونم چی بگم 

ولی خدایا منو به جواب برسون هر روز دارم ...

مهم نوشت:

من میخواهم 

فراموش کنم هرچه که بوده

انگار کنم که وارد مرحله ای جدید شده ام 

که آن همه اتفاق در زندگیم نبوده 

و آن آدم 

و میخواهم به خواسته هایم فکر کنم

بروم به سمت آینده 

با فراموشی کامل

من محکومم به این فراموش کردن 

پس با جان و دل فراموشت میکنم

با جان و دل

ما آدمهای درستی بودیم 

ولی من در راه اشتباه قرار گرفتم

تمام مسیر را اشتباه رفتم

به بن بست رسیدم 

و تمام راه رفته را باید برگردم

تو آدمِ درستی بودی

راه را درست رفتی

هیچ چیز را از دست ندادی

به موفقیت رسیدی

درخشیدی 

و حالا من ماندم ...

اینهارا که مینویسم پر از غصه ام فقط سعی میکنم بروز نکند این غمگینی

خدایا 

یا غیاث المستغیثین