دقیقا این روزا حال یه گمشده رو دارم 

میدونی بعد از نوزده سال به قول خودم درست زندگی کردن دچاتر یه اتفاقی شدمکه واقعا کنترلش دست من نیست خیلی سعی میکنم مهارشکنم ولی نمیشه 

فقط یه چیی 

من باید در مقابل این طوفان با تمام قوام بایستم

اصلا نمیدونم اسمشو میشه گذاشت امتحان یا نه

فقط میدونم این اژدها رو باید تو درون خورم بکشم

من خیلی سعی کردم خیلی دعا کردم...ولی مقبول نیفتاد

نمیدونم اینستامو حذف کنم

تلمو حذف کنم

که به آرامش برسم 

یکم آزرده شدم به قول مه تاب :

روا نبود که از دست دوست هم بکشد

دلی که اینهمه از دست روزگار کشید...

همینش عذابم میده میدونی ؟

دیروز بایه بغضی از خیابون بهار گذشتم وقتی داشتم با "میم" حرف میزدم

و اون فقط منو دغوت میکرد که بیخیال باشم

که حتما تو نخواستی ...که راضی باشم به رضایتت

ولی خدایا مگه میشه همه چی همینطوری الکی باشه

خدایا من تو این مدت تا مرز رسیدن به خیلی چیزا رسیدم بعضیاش خیلی خوب بود بعضیاشم وحشتناک بود

خدایا عاخه اگه تو نخوای گوش کنی به حرفام ...من این دردایی که د اره از تو ذره ذره نابودم میکنه رو به کی بگم

عاخه من اگه تورو ونداشته باشم کیو دارم؟

من لی غیرک

هعی یاد ان روزای سال نودوچهار بخیر

من غرق بود در حس قشنگ بودنت...کاملا حست میکردم

چه روزای خوبی بودن

اما حالا چی

من دارم رو به نا امیدیِ بدی سوق داده میشم

میگن شیطون اول آدمارو ناامید میکنه

امیدوارم بدونی چقدر میخوامت...دنیامو برگردون...دنیامو برگردون...من دارم نابود میشم

دنــــــــیامو برگردون

پ.ن:

از همین امروز