صبح سرد دل انگیزیست ...

چند قدم در محوطه ی دانشگاه راه رفته ام در گرگ و میش صبح 

و حالا در طبقه ی اول دانشکده نشسته ام تا دوستم بیاید و باهم برویم سر کلاس

این هفته یک امتحان دارم که هیچ تلاشی برایش نگرده ام  :) از آن خسته های روزگارم انگار 

میخواهم امروز بروم و بخوانم و تمامش کنم

هفته ی بعد هم امتحان دارم ...بک امتحان شیمی ده فصلی ...زندگی است دیگر میگذرد...

و قول داده ام که به تو فکر نکنم ...میشود ولی فرصت میخواهد...