خیلی وقتا با آدمای اطرافم فرق داشتم 

عمیق تر فکر کردم ؛ جزئی تر نگاه کردم ؛خالص تر بودم 

هیچوقت نقش بازی نکردم ... من خودم بودم 

در مقابل انتقاد ها سرمو انداختم پایین 

برای تحسین هایی که نشدم اشک ریختم 

خیلی وقتها پر از حرف بودم و دم نزدم 

خیلی وقتها از نزدیکترین آدمهای زندگیم دلخور بودم ولی چیزی نگفتم ...

خیلی وقتها خواستم ازشون دور باشم ... برم و برم و برم 

وقتهایی بود که خالصانه دلسوزی کردم ...و خندیدن بهم 

میدونی همه ی آدمها ، همشون میتونن بذارن و برن 

ولی تویی که میمونی برامون