ناگفته های یک بایولوژیست :)

این قبله را دوباره بچرخان تاگوشه ی مخالف هستی

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

اینجا برای زندگی کردن خیلی چیز ها کم داریم!

خیلی وقت نمیشد که تصمیم گرفته بودم خوب باشم و خوبی کنم و ایمان داشته باشم که جواب خوبیهامو خواهم گرفت...

ولی نمیشه ...دنیا پر از آدمهای بده ...پر از آدمهاییه که فقط خودشونو میبینن...پر از آدمهاییه که بزرگ نشدن هنوز تعقل و تفکرشون بچگانه است...

این یه واقعیته ...دنیا جای خوبی برای زندگی نیست

حضرت علی (ع) هم فرمودن:"من زندگی رو دوست دارم اما ازدنیا بیزارم"

ینی از همین همکلاسیام شروع کنم تا....خیلی بالاتر کاملا بدیهیه که دنیا پر از آدمای سیاهه...

هر روز تقریبا از بعضیا حرفهای تند میشنویم...کنایه ...حسادت...نامردمی...دروغ...کینه...

هر روزم که اخبار از جنگ و تحریم میگه ...

پ.ن: دنیا جای خوبی برای زندگی کردن نیست

هر نوزادی که میبینم بلا استثنا تو دلم میگم جای خوبی نیومدی...تو هم به سرنوشت ماها دچار میشی 

شعر نوشت:

احمد شاملو یه شعر داره که به نظرم اتوپیاست ینی آرمانشهرشو توصیف کرده 

یه قسمتش میگه 

و ما روزی کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد 

روزی که هر انسان برای هر انسان برادری است...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...

تب!

تب ولی نه به اون معنا...

با خودم فکر میکردم ، من از هر چیزی فقط تبشو دارم ...

وقتی میرم تو گود دیگه اون شور و حالُ ندارم ...موفقم نمیشم خب...خیلی منطقیه...

خب آره بهضی چیزا دست من نیست ...ولی حداقل خودمم شُل نگیرم 

مثلا از کنکور از اون تغییر رشته از خارج رفتن فقط تبشو داشتم 

ولی وقتی رفتم تو دلش دیگه هیچی جذاب نبود ...شاید به سختیاش فکر نکرده بودم ...

باید خودمو عوض کنم از خیلی لحاظ

پ.ن: نا امید نه ولی خیلی خسته ام ...اصلا شاید همون نا امید

پ.ن۲: خدایا کمک

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...

این آخرِ ترمی!

ینی هر کی از راه میرسه امتحان میگیره...

امروز اون امتحان شیمی کذایی رو دادیم تموم شد ...هر چی اطلاعات از دبیرستان تو ذهنم بودو نوشتم دیگه ...کلن این استاده به درد نخورد این ترم 

فردا کلاس تئوری آزمایشگاه دارم ساعت ۸ با ز باید ۴ پاشم برم 

الانم دارم یه نگاه به جزوه میندازم که فردا اشکالامو بپرسم 

پ.ن: انقد دوست داشتم جزء اون دسته آدمایی باشم که کم میخونن ولی خوب میخونن و نمرشون بالاست ...

در زیر عکسی از اقدامات حال حاضر بنده (اِستادینگ) مشاهده میکنید

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...

تولد

امروز تولد کوچولوی تپلوی فامیله...

امتحان دارم و نتونستم برم ...اگر میخواستم برم باید دیروز میرفتم و فردا برمیگشتم چون اینجا نیستن...

با اینکه با خالم حرف زدم که تولد رو بندازه بعد امتحانا این کارو نکرد و هماهنگ کرد با دوستانِ دیگری...

شاید اصلا حق با من نباشه ولی کاملا بهم برخورد ...هر چی بیشتر میگذره نمک نشناس بودنش بیشتر ثابت میشه

این همه خوبی که من و خانوادم در حقش کردیم ارزش یه زنگ زدن ساده رو نداشت که رسما دعوت کنه؟! 

شاید موضوع کوچیکی باشه ولی احترام تو همین چیزای کوچیک معلوم میشه

بعد باید الهام بهم پیام بده که بیا بریم منم گفتم که امتحان دارم و نمیام ...به شدت بهم برخورد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...

به عقب برنگرد آفتاب

 سرت را بلند نکن، به عقب برنگرد و به کسانی که به طرفت سنگ پرتاب می کنند نگاه نکن!... راه خودت را برو... من سالهاست همین کار را می کنم

( توصیه ایرج افشار به عبدالحسین آذرنگ، مهرنامه، ش11، ص260)

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتاب ...

تو دیز :)

صبح سرد دل انگیزیست ...

چند قدم در محوطه ی دانشگاه راه رفته ام در گرگ و میش صبح 

و حالا در طبقه ی اول دانشکده نشسته ام تا دوستم بیاید و باهم برویم سر کلاس

این هفته یک امتحان دارم که هیچ تلاشی برایش نگرده ام  :) از آن خسته های روزگارم انگار 

میخواهم امروز بروم و بخوانم و تمامش کنم

هفته ی بعد هم امتحان دارم ...بک امتحان شیمی ده فصلی ...زندگی است دیگر میگذرد...

و قول داده ام که به تو فکر نکنم ...میشود ولی فرصت میخواهد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...

شاید یه روز سرد شاید یه نیمه شب ...دلت بخواد بشه برگردی به عقب

دیشب قبل خواب عجیب تو فکر بودم ...عجیب حالم بد بود ...از اتفاقات همین چند ماه گذشته

یاد تابستون افتادم و اون حجم اتفاقات غیرمنتظرش و ...

از اینکه انتخاب شدم و حق انتخابو از دست دادم و بعد کلی ناراحتی و عذاب آخرش هیچی به هیچی شد و تنها شخص بازنده من بودم و هیچ کس ککشم نگزید خیلی ناراحتم 

که آدم یه وقتایی فکر میکنه هرچی داد میزنه خدا صداشو نمیشنوه...که آدم یه وقتایی فکر میکنه هر چی کار خوب میکنه تو این دنیا عکس ترین جواب هارو میگیره ...که آدم اینجور وقتا دوست داره از همه چی فرار کنه ...از خودش...از زندگی...که اینجور وقتا آدم نا امید ترینه ...که آدم اینجور وقتا دلش میگیره 

قول و قرار: باید هر جور شده دیگه بهت فکر نکنم ...اتفاقات اخیر برام قابل هضم نیست ولی بهترین کمک به خودم اینه که کلا از ذهنم بریزمش دور ...بریزمت دور...

اما حق من این نبود

خدایا خودت میدونی چقد به بودنت و به حسِ داشتنت نیاز دارم ...بهم کمک کن خواهش میکنم ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...

نهم ربیع الاول

خورشید دوازهم 

وقتی بیایی

هیچ پرنده ای به هیچ کجا کوچ نخواهد کرد 

وقتی همه ی فصل های زمین "مهر" میشود...

منجی جان سالروز آغاز امامتت مبارک 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...

به وقت آذر نود و پنج

این شونزدهم آذر اولین روز دانشجوم بود ... :)

خاله میم دقیقا گذاشت آخرین ساعتا بهم تبریک گفت... کلا داره با زبون بی زبونی میگه که همه چی خراب شده 

همین چند هفته میش که رفته بودیم خونه علیرضا اینا هیچ حرفی از تو نزد ... هیچی...

دقیقا سال پیش که رفته بودیم اونجا کلی ازت گفت ...

فقط یه کلمه ای به زبون اورد که روش هیچ حسابی باز نمیکنم ...

فقط میدونی نمیدونم چرا حس میکنم همه چی به همینجا ختم نمیشه ...میگن یه سیبُ بندازی بالا هزار تا چرخ میخوره 

دقیقا مثل جریان من که هزار تا چرخ خورد ...زمین گرده و میچرخه ...من تا اتمام اون دویست وپنج روز یه صد روز دیگه دارم تا کلن از حافظم پاک شی ...البته الانم بهت فکر نمیکنم ولی یه وقتایی تو راه تو بارون تو ماشین وسط درس خوندن یادت میفتم...

امیدوارم ختم داستان همینجا نباشه ...امیدوارم ...

:(

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...

story of today

به سبک وزنه های بی وزن

صبح قبل از ساعت هشت:

چشمامو باز کردم  عروسکِ ماتینا رو مبل بود 

راسِ هشت:

داییم بیدارم کرد 

ازم خداحافظی کرد و رفت ، این ینی آخرین مهمون هم رفت 

رفتم پشتِ بوم

زمین از بارون دیروز خیس مونده بود، یه سرمای دل نشینی میخورد به صورتم 

یکم به دور و برم نگاه کردم ...پارک...وسایل بازیش ...هوای تمیز...و همین چند قدمیم یه پرنده که مرده بود ...

سرمو برگردوندم به کوه ها نگاه کردم که خیلی واضح دیده میشدن و ساختمونا...باز از هوای تازه و خنک امروز لذت بردم و برگشتم خونه

.

.

.

این داستان ادامه دارد

به قول علی انگاریکی داره بام حرف میزنه ...با این اتفافات...انگار یکی میچینتشون کنار هم ...که به ما یه چیزی بگه...ما بلد نیستیم اتفاقات رو معنی کنیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتاب ...